این وبلاگ به آدرس زیر منتقل شد:
www.gozasht-e-roozegar.blogfa.com
نوشته شده توسط moji در چهارشنبه بیست و پنجم اردیبهشت 1387 ساعت 10:51 موضوع | لینک ثابت
سلام بر همگی
خوفید
خوش میگذره
من ۵ شنبه جمعه رفتم ماهشهر
این بار می خواستم برا اولین بار هم که شده زود برسم به اتوبوس که آخر نشینم ولی این بار هم ا
نگار قسمت نبود
من صبح زود بیدار شدم و زود هم حرکت کردم ولی وسطای راه یادم اومد که یه چیزه بسیار با ارزش
رو جا گذاشتم( در واقع علت اصلی از مسافرت به ماهشهر هم همون بود)
مجبور شدم که همه راه رو دوباره برگردم و وقتی رسیدم ترمینال اتوبوس داشت حرکت می کرد ولی
به هر ترتیبی بود سوار شدم ( بوفه اتوبوس)
خلاصه تا رسیدم ماهشهر رفتم پیش دوستم ( از دانشگاه کشوندمش بیرون) رفتیم خونشون
تا بعد از ظهر هیچ اتفاق خاصی نیافتاد .
بعد از ظهر با هم خونه ای هاش رفتیم بیرون کمی چرخ زدیم
شب برا شام رفیتم پیتزا خوردیم ( قابل توجه بعضی ها که قرار بود این دفه به ما شام بدن![]()
![]()
![]()
)
خلاصه
بعد از شام هم رفتیم باشگاه و بعد از مدت ها با رفقیم کمی ایت بازی کردم
بعد از اون هم خواستیم که برگردیم خونه ( حدودا ساعت ۱۱ شب بود ) و اینش برام جالبه که ماشین
گیر نمی اومد
خلاصه با هزار بدبختی ماشین گرفتیم و رفتیم خونه
شب هم با رفیقم گیر داده بودیم به خاطرات گذشته
البته کلی هم حال کردیم
جاتون خالی
از من می شنوید هر چند قت یه بار هم که شده با رفقا( یا هر کیه دیگه ای که خاطرات خوشی
رو داشتید) به مرور خاطراتتون بپردازید
صبح بچه ها رفتن سر کلاس و من هم رفتم به داییم سر بزنم نهار رو اونجا بودم و بعد از ظهر هم راه
افتادم به سمت اهواز
شنبه هم حوصله دانشگاه رو نداشتم و نرفتم سر کلاسا
یکشنبه هم طبق معمول یه امتحان دیگه رو کنسل کردم
دوشنبه هم که امروز باشه خودم رو دعوت کردم نهار خونه خالم الانماز کتفی نت مزاحم میشم
خدا می دونه که بعدا چی میشه
بازم خوش بگذره
تا بعد....
نوشته شده توسط moji در دوشنبه نهم اردیبهشت 1387 ساعت 18:49 موضوع | لینک ثابت
سلام
خوبید
شرمنده
فعلا نمی تونم بیام
تا بعد
نوشته شده توسط moji در یکشنبه هشتم اردیبهشت 1387 ساعت 19:44 موضوع | لینک ثابت
سلام
خوبین
این چند روزه خیلی بهم سخت گذشت
خیلی خیلی داغون شدم
تازه هواسم هم پرت می شد به طوری که اگه همین طوری پیش می رفت حتی خودم هم گم می کردم
خوب چی میشه کرد
روزگار طرف سختشو به من کرده و مدام تلاششو میکنه که منو زمین بزنه
ولی تا اینجاش که تونستم مقاومت کنم
چند روز پیش نزدیک بود که برزگترین اتفاق بدی که می تونست تا حالا برام پیش بیاد اتفاق بیافته
پیش بیاد ولی خدا خواست و نشد.
اگه اون اتفاق می افتاد تقربیا ۱۰ سال از زندگی رو با خودش زیر خاک می برد.؟!
اونم سر یه کاره بچه گانه( آش نخورده و دهن سوخته)
در ضمن یه راه حل خوب برا خلاصی از این وضع پیدا کردم ولی نمی تونم
نمی تونم که نه یه جورایی یه کم کاری و تنبلی مانع می شه که نشه ولی این دفعه اگه خواستم که برم
سر وقت اون راه حل سعی می کنم که دیگه کم نیارم .
اولین و برزگترین مشکل هم همین جاست که نمی تونم برم طرفش
برام دعا کنید
در ضمن من پنج شنبه و جمعه می رم ماهشهر
هم یه سری به رفیقم بزنم هم یه هوایی تازه کنم هم یه سری کار رو رو به راه کنم.
تا بعد....
نوشته شده توسط moji در دوشنبه دوم اردیبهشت 1387 ساعت 17:13 موضوع | لینک ثابت
سلام
خوفید
خوش میگذره
به من که اصلا خوش نمی گذره
امروز که اصلا حال هیچ کاری رو نداشتم
این که هیچ
۱۵۰ تا از آهنگای مورد علاقمو پاک کردم
اونم هیچ
فردا امتحان دارم
اونم هیچ
دارم دیووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووونه میشم
حالم بد جوری گرفته
اگه میشه
کمک کمک کمک کمک کمک کمک کمک کمک کمک کمک کمک
یه جوری از ذست خودم خلاص بشم
کمممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممک
نوشته شده توسط moji در دوشنبه بیست و ششم فروردین 1387 ساعت 17:24 موضوع | لینک ثابت
سلام
خوبيد
خوش مي گذره
اگه گفتيد الان از كجا اومدم
از عموسي
ديروز بابام بهم زنگ زد و گفت كه پاشم بيام
گفتم چه خبره گفت كه عموسيه
من هم بدون هيچ معطلي بلند كردم و اومدم خونه
ظهر هم بر مي گردم اهواز
تا بعد....
نوشته شده توسط moji در جمعه بیست و سوم فروردین 1387 ساعت 1:40 موضوع | لینک ثابت
سلام
خوبید
خوش میگذره
شرمنده که خیلی دیر شد تا به آپم
زندگی و هزار تا دردسر داره
تو خونه یه عالمه نوشته بودم همراه با عکس ولی چی بگم که انگار قسمت نبود که من از اون همه
زحمت نتیجه ای ببینم
بگذریم حالا کمی لاصه از اون موقع هم می گم
فقط به عشق شما عزیزان![]()
ما مسافرت رفتیم کرمانشاه
جاتون خالی کلی حال داد
دو شب اونجا بودیم رفتیم تاق بستان و پارک کوهستان و شب اول رو اونجا خوابیدیم
فرداش رفتیم چندتا پاساژ توپ البته به قول خودشون رو دیدیم که خوب نبودن ولی بد هم نبودن
بعد برا نهار رفتیم تو یه پارک (اصلا آدم با خانوادش هر جا باشه فقط خوشحال باشن کلی بهش خوش
میگذره) کلی خوش گذشت
بعد از ظهرش هم رفتیم بیرون دوباره گشتیم تا شب
شب برگشتیم همون پارکه و همونجا خوابیدیم
از اونجایی که فرداش ۱۲ فروردین بود و ما می خواستیم ۱۳ رو با بقیه فامیل بریم بیرون برگشتیم
ما بعد از ظهر رسیدیم خونه و من بعد از کمی استراحت از اونجایی که تو خونه طاقتم نمی گیره زدم
بیرون رفتم پیش یکی از دوستام که از قضا همون شب یه عروسی هم افتادم ( عروسی دایی یکی
از دوستام) شب هم اونجا کلی با بچه ها حال کردیم و حدود ساعت ۱۲ یا ۱۱ رفتیم خونه
( چون بعدش خودمونی شد ما رو به زور انداختن بیرون و گرنه ما که بیرون برو نبودیم)
۱۳ به زور از خواب ناز بیدارم کردن( با لگد)
تا ساعت ۴ یا ۵ هم اونجا بیرون بودم و بعدش هم زدم بیرون تا شب
شبش مثل مرده ها بودم تا فردا ساعت ۳ بعد از ظهر خواب بودم
روز ۱۴ فروردین با بچه ها رفتیم کنار رودخونه اما این دفه به من زیاد خوش نگذشت
نی دونم چرا ولی من اینطور نبودم چون سعی می کنم که در هر موقعیتی که هستم نهایت
استفاده رو ببرم ولی اون روز کلا زیاد حالم خوب نبود
به هر حال اون روز تا غروب بیرن بودیم
شب هم رفتم که ببینم می تونم آپ بشم یا نه که خوابم برد
فرداش هم که خواستم آپ بشم مهمون اومد و تا ساعت ۲ شب اونجا بودن بعدش چون کار داشتم
رفتم بیرون و تا صبح نیودم
صبح هم رفتم طرف اهواز .
ظهر اهواز بودم و نهار رفتم پیش خالم
بعد از ظهر رفتم خوابگاه و تا صبح با هر جون کندنی که بود نتونستم بخوابم
صبح رفتم دانشگاه اونجا دو تا خبر بود یکی که خوب بود : امتحان فیزیک افتاده بود هفته بعد
و خبری بعدی که از نظر من دیگه تازگی نداشت ( برام ریاد از این اتفاقا افتاده بود ) اینکه استاد
شیمی دیگه نمی یاد و قراره که یکی دیگه بیاد( به قولی از دست ما فرار کرده بود )
اون روز دیگه اتفاق خاصی نیفتاد
فرداش هم چون حوصله نداشتیم کلاسای بعد از ظهر رو تعطیل کردیم و در عوض تا شب
ساعت ۱۱ داشتیم می گشیتم
و تا صبح هم بیدار بودیم
امروز هم تازه ۲ ساعته که بیدار شدم و اومدم کافی نت
دیگه چیزی برا نوشتن ندارم
تا بعد....
نوشته شده توسط moji در دوشنبه نوزدهم فروردین 1387 ساعت 17:51 موضوع | لینک ثابت
سلام
خوبين
من دارم مي رم مفاسرت
ساعت 6 صبح
خدا حافظ
نوشته شده توسط moji در شنبه دهم فروردین 1387 ساعت 0:34 موضوع | لینک ثابت
گذشت روزگار
درباره وبلاگ
اسم من مجتبي. 19 سالمه. بچه خوزستان. دانشجو و بيكار......
فهرست اصلی
نویسندگان
دوستان
روزگار گذشته
طراح قالب
POWERED BY